تبليغاتX
( کمپانی عشق )

( کمپانی عشق )

یکشنبه 1388/08/03

دارم از چشات مي خونم

باورش سخته هنوزم

تو نباشي توي شعرام

من ديگه از کي بخونم

حالا که ميخوام بموني

شعر رفتن و مي خوني

قلب من عاشقترينه اينو از چشام مي خوني

دست تو ،تو دست من بود

نمي دونم کي تو رو ازم گرفت

نمي دونم که کدوم نگاه شوم

قصه ي جدايي رو برام نوشت

حالا که مي خوام بموني شعر رفتنو مي خوني

قلب من عاشقترينه اينو از چشام مي خوني..........

ساعت 8:10 بعد از ظهرDesignerhamidreza |


دلم

شنبه 1388/02/12

دلم را آهني کردم مبادا عاشقت گردد

ندانستم تو اي ظالم دلي آهن ربا داري


 


دلا ديشب چه مي کردي تو در کوي حبيب من؟
الهي خون شوي اي دل تو هم گشتي رقيب من!


 


اندکي عاشقانه تر زير اين باران بمان
ابر را بوسيد ام تا بوسه بارانت کند


 


نگاهي کردي و از خود نگرانم کردي


نگران ، پيش نگاه دگرانم کردي


من نظر باز نبودم ، تو به يک چشم زدن


در چراگاه نظر ، چشم چرانم کردي


 


يک روز رسد غمي به اندازه ي کوه


يک روز رسد نشاط اندازه ي دشت


افسانه ي زندگي چنين است عزيز


در سايه ي کوه بايد از دشت گذشت!


 


عشق تو همچون افقي بي انتهاست


قلب من خالي ز هر رنگ و رياست


زندگي با آرزو ها روبروست


با تو بودن از برايم آرزوست


 


اي عشق مدد کن که به سامان برسيم


چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم


يا من برسم به يار و يا يار به من


يا هردو بميريم و به پايان برسيم


 


سال ها پرسيدم از خود کيستم؟


آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟


ديدمش امروز و دانستم کنون


او به جز من ، من به جز او نيستم



شب هاي دراز بي عبادت، چه کنم


طبعم به گناه کرده عادت چه کنم


گويند کريم است و گنه مي بخشد


گيرم که ببخشد زخجالت چه کنم


 


نمي دانم که دانستى دليل گريه هايم را


نمي دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را


و مي دانم که ميدانى ز عاشق بودنت مستم


وجود ساده ات بوده که من اينگونه دل بستم

شعر عاشقانه

 

ساعت 7:31 بعد از ظهرDesignerhamidreza |


سال 88 مبارك

پنجشنبه 1387/12/29

 قشنگ ترین دعا سر سفره هفت سین

  یا مقاب القلوب والابصار


  یا مدبراللیل والنهار یا محول الحول ال احوال

  حول حالنا الی الحسن الحال

  سال نو مبارک روز هاتون بهاری و غرق شکوفایی

 

  دلاتون آفتابی وفرداهاتون رویایی

  نوروز ن=نیت پاک و=وجدان آسوده ر=روز های خوش و=وجود خیر

  ن= زبان خوش

 

 چه خوبه همه فصل ها رو بهار انگاشتن ........سال نووبهاری دیگر مبارک



 

ساعت 9:41 بعد از ظهرDesignerhamidreza |


بی تو . . . !

پنجشنبه 1387/11/24

You don't remember me but I remember you

تو مرا به خاطر نمي آوري اما من تو را به ياد دارم

I lie awake and try so hard not to think of you

بیدار می آرامم و به سختی تلاش می کنم تا به تو فکر نکنم!

But who can decide what they dream

اما چه كسي مي تواند تصميم بگيرد كه چه رویایی داشته باشد

....And dream I do

و چه رویایی من می بینم ...

I believe in you

تو را باور دارم

I’ll give up everything just to find you

براي پيدا كردنت از هر چيزي خواهم گذشت !

I have to be with you to live to breathe

من ناچارم با تو باشم تا زندگي كنم ، تا نفس بكشم

You’re taking over me

تمام وجودم را فرا گرفته ای

?Have you forgotten all I know

آيا تمام چيزهايي كه من مي دانم را فراموش كرده اي؟

And all we had

و تمام اوقاتي را كه با هم بوديم

You saw me mourning my love for you

مرا دیدی که سوگوار عشقم برای تو بودم

And touched my hand

و دستم را نوازش کردی

I knew you loved me then

در آن هنگام دانستم كه دوستم داري !

I believe in you

تو را باور دارم

I’ll give up everything just to find you

براي پيدا كردنت از هر چيزي خواهم گذشت

I have to be with you to live to breathe

من ناچارم با تو باشم تا زندگي كنم ، تا نفس بكشم

You’re taking over me

تمام وجودم را فرا گرفته ای

I look in the mirror and see your face

درون آينه مي نگرم و چهره تو را مي بينم

If I look deep enough

اگر عمیقاً بنگرم

So many things inside that are just like you are taking over

چيزهاي زيادي درونم هستند كه مانند تو مرا تسخير مي كنند

ساعت 11:45 قبل از ظهرDesignerhamidreza |


رفتم .... !

شنبه 1387/11/05

 

رفتم؛ مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وداي گناه و جنونم کشانده بود
رفتم؛ که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم که بانگفته بخود آبرو دهم
رفتم؛ مگو؛ مگو که چرا رفت؛ ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت؛ چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم؛ که در سياهي يک گور بي نشان
فارغ شوم ز کشمکش جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
ميخواستم که شعله شوم سرکشي کنم
مرغي شدم به کنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم که شبي بی خبر ز خويش
در دامن سکوت به تلخي گريستم
نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم

 

 

 

ساعت 5:16 بعد از ظهرDesignerhamidreza |


آسمون رو .....!

چهارشنبه 1387/11/02

گوش آسمون رو کر کرد
مگه فریادمو نشنید

که داره دیر می شه برگرد
آی به گوشش برسونید

کسی جز من نمی تونه
کوله باره غصه هاشو

روی دوشش بکشونه
این همه پیغوم و پسغوم

می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو

به آتیش می کشونه
من که جاشو پر نکردم

شاید اصلا نمی دونه
آی به گوشش برسونید

یکی این جا نگرونه
نمی تونم بی تفاوت

رو گذشته پا بذارم
اون که پاره ی تنم بود

چه جوری تنها بذارم
آی به گوشش برسونید

کسی جز من نمی تونه
کوله باره غصه هاشو

روی دوشش بکشونه

این همه پیغوم و پسغوم

می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو

به آتیش می کشونه
من که جاشو پر نکردم

شاید اصلا نمی دونه
آی به گوشش برسونید

یکی اینجا نگرونه
نمی تونم بی تفاوت

رو گذشته پا بذارم
اون که پاره ی تنم بود

چه جوری تنها بذارم

 

 

 

ساعت 4:6 بعد از ظهرDesignerhamidreza |


غم من ....!

پنجشنبه 1387/10/26

به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه ی آزارش؟

همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را می جوید
زین همه کوشش بی حاصل
:عقل سرگشته به من گوید

زن بدبخت دل افسرده"
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل،آن عاشق بد خو را

آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد؟
بس کن این ناله و زاری را
"بس کن!او یار دگر دارد....

 

 

 

ساعت 3:4 بعد از ظهرDesignerhamidreza |


عشق همیشگی

چهارشنبه 1387/10/25

عشق آتش است اما آتشی سرد.

با وجود این باید درین آتش سوخت.

این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند

،ناخالصی است آنچه می سوزد

وطلاست آنچه می ماند.

نگران رنج عشق هم نباش زیرا خواهان خراب کردن توست

 تا دوباره آبادت کند.

فراموش نکن دانه باید شکسته شود

؛وگرنه درخت چگونه می تواند متولد گردد؟

رود باید به انتها برسد

 وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود.

پس راحت باش و در عشق بمیر وگرنه چگونه می توانی خویشتن خویش

را بیابی؟

هر حقیقتی نه با شناکردن بلکه با غرق شدن کشف می شود.

شنا کردن حادثه ای است

 که در سطح اتفاق می افتد اما غرق شدن

تو را به اعماق بی انتها می برد.

 

 

ساعت 4:48 بعد از ظهرDesignerhamidreza |


سه شنبه 1387/10/10

 دلم مست و لبم مست و سرم مست
بخون اي دل که صبرم رفته از دست
بخون اي دل محرم اومد از راه
بخون اجر تو با عباس بي دست


. عشق يعني آتش افروخته
عشق يعني خيمه هاي سوخته
عشق يعني حاجي بيت الحرام
دل بريدن ها وحج ناتمام
عشق يعني غربت نور دوعين
عشق يعني گريه برقبر حسين
عشق را گويم فقط در يک کلام
يا اباالفضل وحسين و والسلام

 بي حسين بن علي احساس پيري مي کنم
ني که پيري بلکه احساس حقيري مي کنم
گفت سائل از چه رو محکم به سينه مي زني؟
گفتم از آينه ي دل گردگيري مي کنم. کربلا نشان داد که با شکيب در عطشي کوتاه، ميتوان هميشه ي تاريخ را سيراب کرد.

 حسين يعني زيبايي، مگر مي شود با زيبايي همراه و همسايه بود و زيبا نشد.

 با آب طلا نام حسين قاب کنيد
با نام حسين يادي ازآب کنيد
خواهيد که سر بلندو جاويد شويد
تا آخر عمر تکيه به ارباب کنيد
 داني که چرا مهر جبين خاک حسين است؟
چون قبله ي دل پيکر صد چاک حسين است
داني که چرا چوب شود قسمت آتش؟
بي حرمتيش بر لب و دندان حسين است
داني که چرا آب فراتست گل آلود؟
شرمنده زلعل لب عطشان حسين است
داني که چرا کعبه ي حق گشته سيه پوش
يعني که خدا هم عزادار حسين است

عجيب حکايتي است! "عزيز" ترين ها - حسين(ع) و يوسف(ع) - از "گودال" و "چاه" به آسمان عزت رسيده اند.

>>> با عرض تسلیت به عزاداران حسینی <<<<<

ساعت 1:25 بعد از ظهرDesignerhamidreza |


اشکم زهجر روی تو خونات شد حسین مویم

 ز غصه رشته مهتاب شد حسین هر جا کنار آب نشستیم

 ز داغ تو از بس که سوختم جگرم آب شد

 حسین جانسوزتر داغ تو دیگر کسی ندید

خورشید هم ز داغ تو در تاب شد حسین .

 

سلام بر حسین و بر کلامی که از لبهای خشکیده اش جاری شد .

ماه محرم تسلیت باد.

 

ساعت 2:18 بعد از ظهرDesignerhamidreza |


چهارشنبه 1387/08/29

 

چه احساس نازنین و شیرینیه . . .

رو در رو با کسی که دوسش داری بشینی(اتیشگاه)

به چشاش نگاه کنی

تا

عمق وجودت،از یه گرمای عمیق آب بشه

قلبت پر تپش بشه

انگار که داره از سینت کنده میشه

چه احساس عجیبیه . . .

وقتی بخوای با انگشتات،صورتش رو حس کنی

با موهاش بازی کنی

از لباش...

خدای من... باور کردنی نیست...

اونی که میخوای...دوسش داری...عاشقشی...

کنارت باشه...باهات باشه...همراهت باشه...هم پات باشه...

ای خدا منو به عشقم برسون

 

 

 

ساعت 3:41 بعد از ظهرDesignerhamidreza |


شنبه 1387/07/20

تنهایی!

شبانه مست می گردد زمین

به ضرب آهنگ شومی پای می کوبد

و چین چین دامن سنگین کوه

موج بر می دارد به روی موج

مرده مرد انباز این رقاص وهم انگیز

به نسیان می سپارد خفتگان خویش

می گریزد تنها

که دیگر سال دیگر بار شاید . . .

 

ساعت 3:59 بعد از ظهرDesignerhamidreza |