دلم را آهني کردم مبادا عاشقت گردد
ندانستم تو اي ظالم دلي آهن ربا داري
دلا ديشب چه مي کردي تو در کوي حبيب من؟
الهي خون شوي اي دل تو هم گشتي رقيب من!
اندکي عاشقانه تر زير اين باران بمان
ابر را بوسيد ام تا بوسه بارانت کند

نگاهي کردي و از خود نگرانم کردي
نگران ، پيش نگاه دگرانم کردي
من نظر باز نبودم ، تو به يک چشم زدن
در چراگاه نظر ، چشم چرانم کردي
يک روز رسد غمي به اندازه ي کوه
يک روز رسد نشاط اندازه ي دشت
افسانه ي زندگي چنين است عزيز
در سايه ي کوه بايد از دشت گذشت!
عشق تو همچون افقي بي انتهاست
قلب من خالي ز هر رنگ و رياست
زندگي با آرزو ها روبروست
با تو بودن از برايم آرزوست

اي عشق مدد کن که به سامان برسيم
چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم
يا من برسم به يار و يا يار به من
يا هردو بميريم و به پايان برسيم
سال ها پرسيدم از خود کيستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟
ديدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نيستم
شب هاي دراز بي عبادت، چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
گويند کريم است و گنه مي بخشد
گيرم که ببخشد زخجالت چه کنم

نمي دانم که دانستى دليل گريه هايم را
نمي دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را
و مي دانم که ميدانى ز عاشق بودنت مستم
وجود ساده ات بوده که من اينگونه دل بستم

ساعت 7:31 بعد از ظهرDesignerhamidreza
|